☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

 

 

                               شکلکهای جالب و متنوع آروین

                 بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥
 
                  وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

                 بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر

                 وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

                 وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِين

 

 

 

 همیشه اسم تو بوده اول و اخر حرفام

 

 دوستان خوبم از اینکه به وبلاگ من سر می زنید ممنون

 

 نظر نشه فراموش مرسی

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 1:22 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |



[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 7:27 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام عزیزم 

امیدوارم که وقتی این پست رو میخونی سالم و سلامت باشی

بلاخره تصمیم گرفتیم که واست تولد بگیریم ولی خیلی خودمونی و کوچولو

بابایی رفت برات یه کیک خوشگل خرید و منم با چند تا بادکنک

خونه رو تزیین کردم اینم فقط به خاطر دل خوشی شما...

خیلی خوشحال بودی

مهمونامونم ...

دو تا زن دایی ها با میکاییل و یوسف

دو تا خاله ها با حسین و زهرا و مهدی

عمه رضوان و حلما

مادر جون و مامان جون 

من و بابا همین ...

خیلی خودمونی و کوچولو برگزار شد.

انشاالله سال دیگه خونه خودمون...

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : تولد 5 سالگی عشقم]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 2:10 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

بازم شادی و بوسه،گلهای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزار سال همین جشنو بگیریم

به خاطر وجودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرنده اس

تو قلبا پر ز عشقه رو لبها پر ز خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه اس واسه خوندن

همین شعر رو ترانه توی دنیای ما زنده اس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز میشه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پر از ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق،پر از اینه شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیاد یه عالمه عشق ،بیاد هزار تا مهمون

 

 

 

 

 

سلام عشقم 

 

سلام نفسم 

 

مهربونم 

 

 

امروز تولدته خیلی خیلی برات خوشحالم 

خودت که از صبح تو پوست خودت نمیگنجی 

بهت گفتیم برات تولد نمیگیریم و گفتی باشه اشکال نداره ولی

باز خودمون دلمون نیومد از بس که خوشحالی تصمیم گرفتیم یه کیک

کوچولو یا بپزم یا بگیریم بستگی داره به سبحان که اروم باشه یا نه.

 

 

خلاصه اینکه یه تولد کوچولو...

انشاالله هزار ساله بشی عشق کوچولوی من...

 

میخواستم از وبلاگت و متولدین امروز برات

 عکس بزارم یادم نمیاد

گریه

 




[ موضوع : تولد 5 سالگی عشقم]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 5:44 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام دختر با ادب و با محبت و خیلی خیلی مهربونم

هر چه بزرگتر میشی خانم تر میشی 

امروز میخوام برات از شیرین زبونیات  و کارات بنویسم 

البته اگه یادم بیاد 

امروز مامان جون قراره از کربلا بیاد از وقتی شنیدی دیگه از

خوشحالی تو پوست خودت نمی گنجی..

همش میگی مامان جون کی میرسه دلم براش تنگ

شده مامان من مامان جونا خیلی دوستش دارم از بس

مهربونه و بعد گفتی اگه یکم دیگه در موردش حرف بزنم اشکم در میاد..

چند دقیقه بعد مامان ساعت چنده 

من :ساعت یازده شب 

شما :ساعت چند مامان جون میرسه

من :ساعت سه نیمه شب 

مامان چرا عقربه بزرگه تند میره کوچیکه اروم 

من :چونکه بزرگه باید تند تند حرکته کنه تا بزرگه

بتونه حرکت کنه وگرنه بزرگه نمیتونه حرکت کنه چی بگم اخه.خندونک

شما :پس مثل دو تا خواهر هستن

من :تعجب

شما :مامان تو رو خدا بیا بریم خونه مامان جونا مرتب کنیم

الانه که برسه من مواظب داداشم هستم تو برو خونشونا

جارو برقی بکش مامان جون خوشحال میشه

بعدا بهش بگو که خودت تمیز کردی 

من :چشم عزیزم باید داداشت رو خوابش کنم تا بتونم برم 

شما :پس به بابایی میگم بره 

من ا:خه بابا خسته شده پله ها و پارکینگ رو تمیز کرده 

شما :پس مجبورم خودم برم تعجب.

یه دستمال برداشتیا رفتی پایین همه جا رو

گردگیری کرده بودی اومدی بالا گفتی وااای مامان دیگه خسته

شدم دستام درد گرفت 

چند دقیقه بعد اقاجون اومد و برات لواشک و پفیلا اورد گرفتی و گفتی

مرسی اقاجون تو چقدر مهربونی

منتعجب

اقاجونبوس

فدای دختر مهربونم بشم 

الانم خوابیدی تا راس ساعت سه بیدارت کنم

بری دنبال مامان جون ...

 

از اونجا که به محض ورود به جایی سلام میکنی ..

چه کسی باشه چه کسی نباشه تا حتی از بیرون که

میایم میگی سلام

خونه سلام اشپزخونه سلام اتاق ثنا...

چند روز پیش از طبقه بالا خونه عمو رفته بودی با محیا بازی کنی

بدو اومدی و رفتی دستشویی تو دستشویی

صدا میزنی مامان ،بابا ببخشید سلام نکردم. عجله داشتمتعجب

موقع خواب مامان خوشگلی ،بابا خوشگلی شب بخیر..

خوابهای خوب ببینیدبوس

 

موقعی که مهمون داریم حتما شما باید کمک کنین

و پذیرایی رو انجام بدین...کلا بچه با ادبی هستی 

 

هر موقع من میخوام نماز بخونم سریع میدویی وضو میگیری و

کنارمن می ایستی نماز بخونی و از اونجایی که من رو میز و صندلی

میخونم شما هم بعضی وقتها همین کارا انجام میدی بلند بلند

حمد و سوره ات رو میخونی..بعد از نماز مامان قبول باشه..

من :از شما هم قبول باشه..

شما :قبول حق باشه...

هفته پیش تو اتاق بودم متوجه شدم صدات نمیاد

 اومدم تو سالن دیدم داری

نماز میخونی منتظر موندم تموم شد اومدم چند تا بوست کردم..

عشق منی عزیزم..

موقع نماز میگی خدایا خواهش میکنم یه لپ لپ به من بده.

به منم میگی برام دعا کن لپ لپ بخرمتعجب

بهت میگم این همه دعاهای خوب ارزوهای خوب

چرا لپ لپ میگی فعلا به لپ لپ احتیاج دارم

 

بمیرم برات که به خاطر شرایط بد درد پام و بارداری نتونستم کلاس

ثبت نامت کنم ولی در عوض تو خونه همش

با بازی های جدید سرگرمی...

مثلا روی تخت وایت برد برات بازی دوز رو میکشم

و با نخود و لوبیا بازی میکنیم هر کسی هم اومد

خونمون سریع میری میاریشون و با مهمونامونم بازی میکنی..

 

یه بازی دیگه ام اینکه اول یه جایی رو در نظر میگیریم

و بعد چشماتو میبندی و بابا یکی از وسایل رو جابه جا میکنه

شما باید حدس بزنی چی جابه جا شده که سریع متوجه میشی..

 

همش از صبح تا شب هم اگر باهات بازی کنیم

پنج دقیقه نیایم چیشت حوسلت سر رفته.

 

رو تخته وایت برد جمع و تفریق و ضرب رو با

شکل یا بدون شکل با همدیگه کار میکنیم.

خیلی دوست داری و سریع جواب میدی...بوس

ای اینکه یه داداش داری خیلی خوشحالی و خیلی خیلی دوستش داری

وقتایی که گریه میکنه میگه مامان تو دعا کردی

خدا بهمون پسر بده خب میگفتی دختر بده منتعجببوس

وقتی که ارومه میگی من به خدا گفتم داداش

بهم بده تا براش حرف بزنم برام بخنده باز منتعجب

داستانی داریم با شما و سبحان جون

 

 

حیف که خیلی از کارات و حرفات فراموشم شده..غمناک

تا این لحظه شما..

4 سال و 29روز سن داریبوس

سبحان جون 3 ماه و 9 روز سن داره

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 | 1:48 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام به دوستای خوبم و عشقم ثنا جون امیدوارم

 که حال تک تکتون خوب بوده و باشد.

محبت

عزیز دلم ثنا جونم الان یکسالی میشه که وبلاکتا به روز

رسانی نکرده ام و دلیلش یکمی تنبلی و دلیل اصلیش این بود

که لطف خدای مهربون دوباره شامل حالمون شده و یه فرشته

کوچولوی ناز مهمون خونمون شد که هم

محمد سبحان صداش میزنیم و هم سبحان

الان دخترم ثنا جون یه داداش سه ماهه داره که

خیلی خیلی دوستش داره و همش ناز و نوازشش میکنهبوس

انشاالله که برسم و این دو تا وروجک بزارن من بیام اینجا

و خاطراتتون رو بنویسم و باز وبلاگ تعطیل نشه...

آمـــــــــــــــــــــین یا ربالعالمین

 

اینم سبحان جون عزیزم ...

 

 

سبحان در عید مبعث

 

 

اینم از لطف و مهربونی ثنا جون در قبال داداش جونش

 

 

 

سیزده به در سال 1396

 

 

 

 

 

گرفتن دست ثنا جون توسط سبحان جون

 

 

و در اخر قربون صدقه رفتن ثنا جون...

قربون چشات برم داداشی

فدات انگشتات بشم عزیزم

قربون دستات بشم من

فدات بشم که واسه اجی میخندی

الهی من قربونت برم انقده مهربونی

.....و

قربون هر دو تاتون

ثنا جون 4 سال و 11 ماه 29 روز سن داردبوس

سبحان جون 3 ماه و 8 روز سن داردمحبت

 

 

 




[ موضوع : شروع مجدد وبلاگ]
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | 10:00 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

فونت زيبا ساز   فونت زيبا ساز  فونت زيبا ساز  فونت زيبا ساز

 

niniweblog.com  niniweblog.com

 

 

و امروز دوباره متولد می شوی

و شمع ها؛که سهم توست از زندگی

و ستاره هایی که به میهمانی امده اند

و شکوفه هایی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : تولد 4 سالگی]
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 9:51 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام به دختر نازم 

ثنا جونم خیلی خیلی دوستت دارم .....

امروز شما  3 سال و 6 ماهگی را به سلامتی سپری کردی
و وارد
3 سال و 7 ماهگی شدی جشن

با اروزی بهترینها برای شما گل دخترم ...

ماشاالله ،الله اکبر به جونت این روزها 

چه بلبلی شدی نمیشه باهات حرف زد زود تند

سریع جواب میدی .

 



ادامه مطلب

[ موضوع : 44 ماهگی عشقم]
تاريخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 2:22 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

 

سلــــــــــــــــام عزیزم

انقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ایی که دیگر

حتی نمیتوانم مضنون تازه ایی پیدا کنم حالا حق میدهی

 در شعرهایم به همین سادگی بگویم "دوستت دارم



ادامه مطلب

[ موضوع : 44 ماهگی عشقم, 43 ماهگی عشقم]
تاريخ : جمعه 29 آبان 1394 | 9:37 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد