☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

 

 

                               شکلکهای جالب و متنوع آروین

                 بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥
 
                  وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

                 بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر

                 وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

                 وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِين

 

 

 

 همیشه اسم تو بوده اول و اخر حرفام

 

 دوستان خوبم از اینکه به وبلاگ من سر می زنید ممنون

 

 نظر نشه فراموش مرسی

 

 

ادرس وبلاگ داداش گلم سبحان جون

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 مهر 1396 | 11:34 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام به دختــــــــر نازم.عشقـــــــــم

امروز میخوام از شیرین زبونیات بگم که بینهایتن و من و هم الزایمر دارم 

و سریع فراموش میکنم ببخش منو عزیز دلم.

دیشب اومدی میگی مامان شعر یه توپ دارم قل قلیه چرا اول

میگه یه توپ دارم قلی قلیه بعد میگه من این توپا نداشتم

من متوجه نشدم اخرش این یه توپ داشته یا نداشته تعجبخنده

منتعجببوس

باباتعجبخنده

سبحانعینک

برات توضیح دادیم که اخر شعر میگه که من چطوری این

توپ قل قلی رو به دست اوردم به خاطر مشقاش بوده که خوب نوشته ..

گفتی اخه اینا چه شعرایی هستن دیگه ادم گیج میشهخنده

 

رفتیم خونه مامان جون  واقاجون عمه زهره اومده بود اونجا

موقع خوردن شام که شد مامان جون گفت حالا کیفتو بزار

زمین امشبو اینجا بمون گفتی من میخوام شام بمونم

چون فلافل دوست دارم ما هم کلی خندیدیم.

و سریع دستکش یکبار مصرف کردی دستت و گفتی برم

کمک و از زیر سفره گرفته تا تمام وسایا سفره رو خودت

تنهایی گذاشتی و گفتی کسی خواهشا کمک نکنه..

و وقتی تموم شد پاشدی گفتی برم وقت عملیاتهخنده

دستکش دست کردی و کمک کردی تا سفره رو جمع کردیم فدات بشم من..

به عمه میگی عمه شما هر چی ظرف بشوری من میارم الکی خودتو خسته نکنخنده

وقتی میخواستیم بیایم اقاجون گفت نان باگت ببر واسه

صبح ثنا جون منم دو تا برات اوردم موقع خوردن صبحانه

میگی مامان مرسی که به فکرم بودی ..

گفتم فدات بشم عزیزمی عشقمی گفتی الهی هیچ وقت نمیریمحبتبغل

بغلقربون مهربونیات بشم ..بوس

سبحان رو بغل میکنی و راهش میبری میگی

مامان استراحت کن خسته شدی.

از خوبیات و مهربونیات هر چی بگم کم گفتم..

و اما از بدیهاتم و اینکه به قول خودت شیطون

میره تو شکمتم هر چی بگم کم گفتم..

ولی خب هر چی باشه بچه ایی و بچگی هم عالمی داره..

ولی من باید بنویسم تا یادگار بمونه عزیزم..

چند شب پیش رفتیم بیرون موقع برگشت گفتی برام

ذرت مکزیکی بخرین من و بابا به شوخی گفتیم امشب

برات لباس خریدیم و دیگه پولی نداریم که برات ذرت مکزیکی بگیریم ..

شروع کردی به گریه کردن و همانطور که گریه میکردی

گفتی صد ساله واسم ذرت نخریدین اصلا هیچ وقت

برام هیچی نمیخرین .همش میگین پول نداریم از وقتی

اومدیم خونه خودمون برام ذرت نخریدین .من و باباتعجبسکوتخنده

مگه امان میدادی انقدر گریه کردی و غر زدی که نگو ..

حالا رفتیم برات ذرت بخریم ب اینکه همیشه خودت میرفتی

پایین تنهایی میخریدی و میومدی اینبار پیاده نشدی میگم

چرا نمیری میگی اقای فروشنده متوجه میشه که گریه کردم..

بابا رفت واست بگیره پند تا بچه بستنی گرفته بودن

میخوردن شروع کردی گریه که من مریضم چرا اینا دارن

بستنی میخورن منم دلم میخواد خدا منو دوست نداره

همش منو مریض میکنه...

بلاخره با حرفهای من ساکت شدی بابا اومد با یه

بستنی و یه ذرت بیچاره بابا نمیدونست که شما

برا بستنی گریه کردی و از اونجا که هر وقت واسه

شما ذرت میخرید واسه منم بستنی طبق عادت خریده بود

تا بستنی رو دیدی   باز گریه کردی و بستنی رو من دادم

شما  و ذرت هم تا فردا داخل یخچال موند ...

اصلا نمیدونم اون شب چت شده بود از کجا دلت پر بود

اصلا به حرفهای منو بابا گوش نمیدادی ..

خلاصه اینکه پروژه ذرت و بستنی تموم شد..

و یه چیز دیگه که اصلا دوست نداری شوخی کردنه

اگر کسی باهات شوخی کرد انقدر گریه میکنی که هلاک بشی

و میگی صد هزار بار بهتون نگفتم از شوخی بدم میاد..

همش با من شوخی میکنین ...

یکی از شوخی ها اینه وقتی میخوری زمین من یا بابا

که اصلا یادمون رفته شما از شوخی بدت میاد صدای

امبولانس در میاریم و به سمتت میایم که بغلت کنیم

که شما شروع میکنی جیغ زدن که چرا با من شوخی میکنین...تعجب

ولی انقدر با گذشت و مهربونی که همون لحظه منو بابا

رو بوس میکنی و میگی معذرت میخوام که شما رو ناراحت

کردم و گریه کردم و سرتون داد زدم..

و یکی دیگه از خوبیهات اینه که بعد از خوردن غذا خدا رو شکر میکنی

و از همه تشکر مکینی مثلا مامان جون مرسی غذاتون خوشمزه بود

اقا جون مرسی که مواد غذا رو خریدی و ماماجون پخت..

بوسدوستت دارم فرشته نازنینم..

امروز شما..

"5 سال و 4 ماه 72  روز سن داری"

 

 




[ موضوع : شیرین زبانی]
تاريخ : 23 مهر 1396 | 11:31 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |


سلام به عشق های من ..محبت

تصمیم گرفتم وبلاگاتونا یکی کنم چون نمیتونم به هر دوش سر بزنم

و به روز رسانی کنم و بعضی از کارا هم که یکی هست مثل

مسافرت و مهمونی و غیره که هم باید برا تو بنویسم هم

برا سبحان واسه همین گفتم یه جا باشه بهتره..
امیدوارم بعدا منو سرزنش نکنین ...


دیروز واستون رفتیم خرید لباس پاییزه گرفتیم .

و شما با لباسهاتون کلی پز دادین

چند تا عکس ازتون گرفتم براتون میزارم تا یادگاری بمونه ...

 

قربونت برم مرد من..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همش زیر مبلا و میز ها باید پیدات کرد اصلا ارام و

 قرار نداری یه لحظه نمیشه ازت چشم برداشت..

و از اجی بگم که بهترین اجی دنیا رو داری انقدر مهربون و

فداکاره که نگو همش باهات بازی میکنه شما هم بدجور باهاش

کنار میای صبح که میره پیش دبستانی شما همش بهانه میگیری

تا صدای ثنا جون میاد چنان ذوقی میکنی که نگو و نپرس شبا نمیزاری

بره بخوابه سینه خیز میری پشت در اتاقش و در میزنی و صداش

میزنی وقتی در رو باز میکنه میخندی و سینه خیز فرار میکنی

همش دوست داری باهاش بازی کنی..

قربون جفتتون بوس

خدایــــــــــــــــــــا شکرت که فرشته های زیبا و نازت رو به من دادی..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سبحان جون 8 ماه و 2 روز سن داره

ثنا جونم 5 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

 

 




[ موضوع : (مشترک )مهر ماه 96]
تاريخ : چهارشنبه 19 مهر 1396 | 4:07 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام دختر نازنینم..


دختر یعنی لبخند در هجوم گریه ها، آرامش وقت بی قراری ها،

عاشقانه ای هنگام غروب،


دختر یعنی تفسیر جمله ی “دوستت دارم” یعنی خدا هم زیباست،

عجب نقاشی خوبی است


دختر یعنی دختر، مادر، معصومیت تا بی نهایت…

روز یکشنبه
96/7/16 که روز جهانی کودک بود اومدم پیش دبستانی تا از

خاله سحر از کارات و وضعیتت تو پیش دبستانی مطلع بشم .

که خاله سحر گفت عالی هستی .

بیشتر به خاطر بهونه هایی که میگرفتی اومدم پیش خاله ..
روز شنبه هم شما نماینده شده بودی و کلی خوشحال بودی .

بهت گفتم حالا که نماینده شده بودی وظیفه ات چی بود گفتی

که کمک خاله جایزه های بچه ها رو دادم(که مداد تراش بود)

و خمیر بازی هاشونا دادم تا ببر خونه اسماشونا بزن روش

بیارن برا خاله و دیگه کمک خاله وسایل نقاشی بچه ها رو دادم

و کلی کارای دیگه ..خدا رو شکر که شما بلاخره نماینده شدی وگرنه

من هر روز به شما جواب پس میدادم که تا اینکه خاله نجاتم داد و شما نماینده شدی..
هر شب قبل از خواب اتاقت رو مرتب میکنی و میخوابی ..

تازه بعد از مرتب کردن به من میگی که من اتاقم

رو مرتب کردم نبینم بری ریخت و پاش کنیاتعجبخنده

چقدر من همش کار کنم شما زحمتهای منو حدر بدین...خندونک

هر روز دم در خونه که منتظر سرویس هستیم یه همسایه داریم

که هر روز شلنگ اب رو دستش میگیره و دم در خونه رو میشوره تو

هم میگی مامان این همسایه بی انصافه باز داره اب رو هدر

میده چرا این همه بی فکره و حرص میخوری...

میگی مامان وقتی همسایه مرد خدا میبردش جهنم چون داره اصراف میکنه.

واقعا متاسفم برا چنین ادم های بی فرهنگ و بی فکر...


وقتی من لباس میشورم خودت میبری پهن میکنی تا خشک بشه

و جمع میکنی تا میکنی و مرتب داخل کمدت میزاری ..
خیلی به من کمک میکنی .قربونت بشم من..
در ضمن هر روز بهونه میگیری که من نمیرم مهد چون خاله نمیزاره کنار عسل بشینم ...

بهش میگم دلم درد میکنه نمیزاره تغذیه بخورم ...

چرا منو با سرویس میفرستین من دوست دارم با شما برم ..

چرا خاله منو کنار خودش نمیشونه...

و این بهونه هایی هستن که من هر روز بایدشما

رو مجاب کنم و با بوسه و نوازش بفرستمت بری ..
دیگه یادم نمیاد کلی نوشته بودم همشون یکدفعه پریدن...

 

 

نقاشی سمت راست رو کشیدی برا خاله بردی بهش نشون دادی ستاره برات زده...
دفتر نقاشی سمت چپ رو مبینا بهت داده جایزه..
و مداد تراش و خمیر بازی هم تو پیش بهت دادن..مبارکت باشه عشقم.

 

 

 

دم در خونه منتظر سرویس هستی..فدات

 

 

 
 

این ماسک رو تو کلاس درستش کردین..و دم در وقتی میخواستی
از سرویس پیاده بشی زده بودی رو صورتت تا دیدمت به خاله سرویستون
گفتم این کیه امروز به جای دخترم اوردیش خاله چنان تعجبی
کرد که نگو فکر کرد جدی جدی یه نفر دیگه رو اورده..خنده
 
آفرین دختر نازنینم با این کاردستی زیبات..
 
شما 5 سال و 4 ماه و24 روز سن داری
 

 

 




[ موضوع : پیش دبستانی 96]
تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 12:20 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام عزیزم دختر مهربون و خوش اندام منمحبت

امروز از پیش دبستانی با این برگه اومدی خونه و

البته کیفت با یکی از بچه ها جابه جا شده بود چون هنوز

عکس روی کیفت رو نزدن واسه همین دوستت کیف

شما رو برده بود زنگ زدم پیش گفتم.

خالتون گفت اشکال نداره فردا جابه جا میکنیم

شما هم ناراحت که چرا کیفتا برده

تا اینکه با توضیحات من قانع شدی..

روزای چهار شنبه باید دم پایتو بیاری خونه تا بشورم

و شنبه با خودت ببری شما هم به خودت زحمت نداده

بودی تا کفش بپوشی کفشاتو دست گرفته بودی

و دم پای رو پوشیده بودی تو سرویس کفشتا

جا گذاشتی بابا هم رفت دنبال سرویست

و کفش رو ازت گرفته قبل از تاسوعا و عاشورا بود

کلی ناراحت شدی که چرا من همش خراب کاری میکنم.گریه

 

 

تو برگه همینطور که می بینی نوشته باید

چادر و مقنعه مشکی سر کنین .

منم سریع یه چادر قاجاری و یه مقنعه گره ایی  

مشکی واست دوختم تا شب موقع خواب اماده شد

صبح هم پوشیدی مثل زنان کوچک شده بودیبوس

قربونت برم انقدر دوستشون داشتی هزاربار

ازم تشکر کردی چادر قبلیت کوچیکت شده بود

واسه اینکه چادرت اندازه ات بود خوشحال بودیخندونک

مرسی مامان خوبم که واسم همه چیز میدوزی بوس

قربونت برم مامان مهربونم

 

 

 

 

دختر نازم موقع رفتن به پیش دبستانی با تیپ

مشکی فدات بشم که انقدر بهت میادبوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از وقتی میری پیش دبستانی غذا خوردنت بهتر شده و

ساعت نه میخوابی و ساعت هفت بیدار میشی شکر

خدا که خودت همکاری های لازم رو انجام میدی..

اتاقت و لباسات همیشه مرتب و منظم هستن

همه جا رو دستمال میکشی و به من میگی مامان

اتاقمو مرتب کردم نبینم بری ریختا پاش کنی.تعجبخنده

کمک من همه کاری انجام میدیبوس

دختر که داشته باشی غم نداری مخصوصا

کسی مثل تو که انقدر مهربونی...

 

 

موقع عزاداری ازت فیلم برداری کرده بودن شما هم

جلو همه بچه ها شعر کربلا رو خونده بودی و همه واست

صلوات فرستاده بودن وقتی اومدی کلی خوشحال بودیجشن

 

 

 

 

اینم وسایل پیش دبستانی که خاله خودش همه

رو فراهم کرد و من فقط جلد کردم و برچسب زدم..

 

 

 

 

 

 

 

و اینم سبحان شیطون بلا در نبود شما و الویه درست

کردن من که تلفن زنگ خورد رفتم جواب بدم نمیدونم

چطوری خودتو به کاسه رسونده بودی و به سر و صورتت

مالیده بودی و دس دسی میکردی

به شصت پات مالیدی و داری میخوریخنده

 

 

 

 

 

 

 

قرار شد وبلاگتونو یکی کنم چون نمیرسم هر دو

رو به روز رسانی کنم یک جا باشه بهتره...

عزیزای دلم 

ثنا جون شما 5 سال و 4 ماه و 18 روز سن داری

سبحان جونم شما 7 ماه و 28 روز سن داری

 

 

 

 




[ موضوع : پیش دبستانی 96]
تاريخ : پنجشنبه 13 مهر 1396 | 9:54 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

 

سلام عشقم

سلام نفسم 

منو ببخش عزیزم که مثل قبل نمیتونم وبلاگت رو به روز رسانی کنم

و نمیتونم بیام و خاطرات شیرین و قشنگت رو برات بنویسم نمیدونی

چقدر قشنگ حرف میزنی و چه شیرین زبونیهایی میکنی عین یه ادم بزرگ ..ماشاالله

تمام وقتم رو تو و سبحان پر کردین 

دختر قشنگم تو اگه نبودی نمیدونم چکار میکردم تو در تمام کارهای

خونه بهم کمک میکنی مواظب سبحان هستی و خیلی خیلی مواظب

من. همش میگی مامان چقدر کار میکنی چقدر همش باید ظرف

بشوری اخه پاتم که درد میکنه همش قصه منو میخوری

فدای دل کوچیک و قلب مهربونت بشم.بوس

هر چی از خوبیات بگم کمه ان شالله که خدا همه جا همراهت باشه ..

بلاخره لحظه ایی که انتظارش رو میکشیدی رسید

روز اول مهر روزی که تو عاشقانه منتظرش

بودی بری پیش دبستانی و خوش بگذرونی.

روز چهارشنبه ساعت 9 به اتفاق هم رفتیم پیش دبستانی

گل واژه های قران براتون جشن گرفته بودن جشنتون

خوب بود دوست داشتی ...

همش دلهره این رو داشتم که چطوری ساعت نه شب تو رو خواب کنم

و چطوری بیدارت کنم ساعت 7 صبح که خوشبختانه خودت

همکاری های لازم رو انجام دادی و من انگشت به دهن مونده بودم ..

تو همیشه منو سوپرایز میکنی محبت

عـــــــــــــــبوســــــــــاشقـــــــــمحبتــــــــتم

الان پنج روز از رفتن شما به پیش دبستانی میگذره

و هر شب ساعت 10 دیگه خوابی و صبح ساعت 7 بیدار

دو روز اول رو خودم بردم اوردمت چون سرویس هنوز اماده نبود

و از روز سوم با سرویس میری میای که من همش دلهره دارم تا بری و برگردی.

در ضمن این مدت که چه عرض کنم همش وقتایی که من باید

کاری برای شما انجام بدم زحمت سبحان جون میوفته رو دوش

مادر جون الهی هزار ساله بشه ولی افتاده نشه..

 


بریم ادامه مطالب و عکسا .

 


ادامه مطلب

[ موضوع : پیش دبستانی 96]
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 | 10:51 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |



[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 7:27 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

سلام عزیزم 

امیدوارم که وقتی این پست رو میخونی سالم و سلامت باشی

بلاخره تصمیم گرفتیم که واست تولد بگیریم ولی خیلی خودمونی و کوچولو

بابایی رفت برات یه کیک خوشگل خرید و منم با چند تا بادکنک

خونه رو تزیین کردم اینم فقط به خاطر دل خوشی شما...

خیلی خوشحال بودی

مهمونامونم ...

دو تا زن دایی ها با میکاییل و یوسف

دو تا خاله ها با حسین و زهرا و مهدی

عمه رضوان و حلما

مادر جون و مامان جون 

من و بابا همین ...

خیلی خودمونی و کوچولو برگزار شد.

انشاالله سال دیگه خونه خودمون...

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : تولد 5 سالگی عشقم]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 2:10 بعد از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |

بازم شادی و بوسه،گلهای سرخ و میخک

میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزار سال همین جشنو بگیریم

به خاطر وجودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرنده اس

تو قلبا پر ز عشقه رو لبها پر ز خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه اس واسه خوندن

همین شعر رو ترانه توی دنیای ما زنده اس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز میشه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پر از ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق،پر از اینه شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیاد یه عالمه عشق ،بیاد هزار تا مهمون

 

 

 

 

 

سلام عشقم 

 

سلام نفسم 

 

مهربونم 

 

 

امروز تولدته خیلی خیلی برات خوشحالم 

خودت که از صبح تو پوست خودت نمیگنجی 

بهت گفتیم برات تولد نمیگیریم و گفتی باشه اشکال نداره ولی

باز خودمون دلمون نیومد از بس که خوشحالی تصمیم گرفتیم یه کیک

کوچولو یا بپزم یا بگیریم بستگی داره به سبحان که اروم باشه یا نه.

 

 

خلاصه اینکه یه تولد کوچولو...

انشاالله هزار ساله بشی عشق کوچولوی من...

 

میخواستم از وبلاگت و متولدین امروز برات

 عکس بزارم یادم نمیاد

گریه

 




[ موضوع : تولد 5 سالگی عشقم]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 5:44 قبل از ظهر | نویسنده : مریم(مامان ثنا جون) |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 51 صفحه بعد