زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

بهار زندگیم...

سلام گوگولی مگولی... یه بغل گل یاس و یه سبد گل مریم  یه کهکشان  ستاره و یه دنیا عشق پیشکش تو ای تنها بهانه زندگی.. نمی دونم از کجا شروع کنم از کدوم شیرین کاری هات بنویسم از کدوم خندهای زیبات و از کدوم شیطنتات.... هیف که از بس زیادن خیلی هاشون را فراموش میکنم ..چکار کنم عزیزم تو را که می بینم مست نگاهت میشم و همه چیز از ذهنم پاک میشه.... وکلی دوباره باید فکر کنم ...بعضی هاشون را هم دیر یادم میاد... ............ به ادامه مطلب برو عزیزم....   شبهای دخملی... دم غروب که میشه بهانه بابایی را میگیری وقتی صدای زنگ در را می شنوی چنان جیغی از سر خوشحالی می کشی که نگو...و سریع خودت را به پشت در سالن...
4 ارديبهشت 1392

دل نوشته های لحظه تنهایی.

  به نام پرودگار کوچکم دخترم: دختر عزیزم...  روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی. اگر من در هنگام غذا خوردن  خودم را کثیف می کنم ، اگر نمی توانم لباسهای خودم را بپوشم صبور باش  و زمانی را بخاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم . اگر در هنگام صحبت کردن با تو مطلبی  را هزار بار تکرار  میکنم ، حرفم را قطع نکن، به من گوش بده ، مثل وقتی که کوچک بودی  ومن یک داستان را هزار بار برایت تعریف می کردم تا بخوابی.  هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم ، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن ت...
3 ارديبهشت 1392

یک روز جمعه با ثنا جون

روز جمعه ٣٠/١/٩٢ صبح که از خواب بیدار شدیم گفتم ببرمت حمام ولی بابایی گفت امروز که ماشین اقاجون........(بابای خودم) پیشمونه بریم  باغ درختها را اب بدیم و بعد میبریمش حمام ...(چونکه ماشینمون توی اون تصادف شده باز یافتی....به لطف عمو مسعود دیگه ماشینی در کار نیست...) اماده شدیم و رفتیم به روایت تصویر..... ثنا جون عاشق خاک .... ببین حرفه ایی چطور اون قاشق را دستت گرفتی.... خوب چرا می خندی چیز دیگه اون لحظه به فکرم نرسید بردارم تا تو باهاش خاک بازی کنی....والا     محو بازی کردن....راستی اون کلاه خوشکل را هم بابایی واسط خریده ....مرسی بابایی...     مامان دست از سرم برد...
2 ارديبهشت 1392

ززززلززززله در اصفهان

    شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۸   روز 30 فروردین ۹۲ در حالی به ساعات پایانی خود نزدیک می شد که مردمان دیار اصفهان پس از گذراندن تعطیلات آخر هفته، برای آغاز یک هفته شاد و پرتلاش سر بر بالین شب گذاشتند. اما هنوز ساعتی نگذشته بود که ناگهان زمین اصفهان بر خود لرزید. سکوت شب شکسته شد و مردم سراسیمه و هراسان از جا برخاستند، یکی فریاد می کشید، دیگری با وحشت به دنبال فرزندش بود و یکی با سرعت تمام با ماشین از پارکینگ خارج می شد. پله های آپارتمان ها هم پر شده بود از مردمی که با هراس در حال خروج از آپارتمان و رفتن به فضای باز بودند. این اولین بار بود که اصفهان بر خود می لرزید و حتی کهنسالان اصفهانی هم وقوع زلزله در شهر اصفها...
31 فروردين 1392

شروع فصل 12 زندگی

  سلام به روشنی زندگیم                                                                                 عروسک قشنگم ..............ثنا جون فصل ماهگی زندگیت را با فرا گرفتن چیزهای جدید و خاطرات خوب و بدش به پایان...
26 فروردين 1392

ایام سوگواری بانوی عزیزم

سلام دختر گلم...عشقم ..نفسم... ایام شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا را به همه مسلمانان تسلیت عرض میکنم.... دختر گلم خودت می دانی که تو را حضرت زهرا اون بانوی مهربان بهم هدیه داده و همیشه هم تو را به اون می سپارم.... اون موقعه که تو نبودی و از تمام دکتر ها قطع امید کرده بودم یکمرتبه به یاد نماز حضرت زهرا افتادم و برای اولین بار خونه دختر عموم اون نماز را خوندم و همان جا هم از بابایی اجازه گرفتم و به مدت دو سال هر ماه نوبت نماز را زدم... و خانم سادات هم هر ماه اومد خونمون و نماز را همراه با فامیل که من دعوتشون می کردم.... می خوندیم.... جات خالی یه حال و هوایی داشتیم که نگو ..یادمه شب شهادت هم یکی از نماز هام بود...بعد از نما...
24 فروردين 1392

زنده رود همیشه زنده بمان

٢٣/١/٩٢ سلام به دخمل گلم ... نمی دونم قبلا که تو نبودی من و بابایی چکار میکردیم..... فقط می دونم که زندگی نمی کردیم.... زندگیه من و بابایی دوستت داریم.... امروز از فرصت استفاده کردیم چونکه شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد... و با دایی جون و زن دایی و یوسف و مامان بزرگ و بابابزرگ یوسف رفتیم کنار زاینده رود .... نمی دونی چقدر شلوغ بود جای پارک ماشین که نبود ..همه خوشحال بودند که زنده رود دوباره زنده شده.... تو هم که بادیدن اون همه آب تعجب کرده بودی و می خواستی بری توی آب با سختی تونستم چند تا عکس ازت بگیرم .... یادمه وقتی تو توی شکمم بودی اومده بودم دم آب ...تو اولین باره این همه آب را یکجا می بینی....
24 فروردين 1392