زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

یه اتفاق فوق العاده بد

٨/٤/٩٢   سلام عزیزم امیدوارم بعدا که این پست را می خونی من را ببخشی    و حالت خوب باشه و خدا هم من را بخشیده باشه...   امروز برای ظهر غذا اماده می کردم که خودت صندلیت را اوردی   و گذاشتی جلوی اجاق گاز اومدی بالا تا ببینی و چکار میکنم...   این شکلی..   اول ایستاده بودی بعد خودت نشستی وقتی دیدی بابا داره میره بیرون         این شکلی اومدی پایین.         قربونت برم ...   بعد بابا بردت پایین پیش مامان جون و از اونجایی که علاقه شدید    داری  که تو راه پله ها بالا پایی...
9 تير 1392

یکبار دیگر در پارک

    زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید است؛   ان را بدون غروبش تقدیمت میکنم.   دیشب به همراه خانواده خاله رفتیم باغ غدیر یکسالی بود   نرفته بودیم اون موقعه که تو داخل شکم من بودی   بعضی وقتها  برای پیاده روی میرفتیم اونجا..   بعد از خوردن شام بردمت سرسره بازی تا از دور دیدی    بچه ها دارند بازی میکنند تا تونستی ذوق کردی..   تمام سرسره ها از کوچک و بزرگ همه را سوار شدی    یکم تاب بازی کردی و سرانجام با کلی زحمت من و خاله موفق    شدیم  شما و زهرا و مهدی با وسایل بازی   بای بای کنید.. ...
6 تير 1392

من چه کنم از دست این شیطون بلا

شاپرک قصه ما سلام   این روزها شدی اتیش پاره؛اتیش پاره هاهاهاها..   من که موندم چه کنم دیگه داشت همه چیز اروم میشد    که یک روز تصمیم گرفتی زندگی من و بابایی و خودت   را پر از استرس و هیجان کنی..   و تصمیم خودت را گرفتی....   بیا ادامه مطلب تا بهت بگم..     عین یه شاپرک کوچولو می پری روی چهار پایه و یا صندلی   و تازه می پری پایین   ...    وبدتر اینکه وقتی میرسی بالا  و قله را فتح میکنی دستات    را میبری بالا و روی پنجه پات می ایستی  و میگی هوراااااااا   برای خودت و دست میز...
5 تير 1392

یه نظر سنجی زیبا

عزیزم خاله زهرا مامان حسین جون من و شما را   به این نظر سنجی دعوت کرده...من هم با کمال میل قبول کردم    به ادامه مطلب بروید..   اگه ماهی از سال بودم.... اردیبهشت ..چونکه خدای مهربون ثنا جون را به    من هدیه کرده .   اگه روزی از هفته بودم... سه شنبه چون ثنا جون توی اون روز به دنیا اومد..   اگه عدد بودم .... 20 نمیدونم ولی خیلی ازش خوشم میاد...   اگه نوشیدنی بودم... نوشیدنیهای خیلی سرد؛یخمکی   اگه جهت بودم.... شمال   اگه ثواب بودم.... مهربونی.   اگه میوه بودم .... موز.هلو   اگه درخت بودم .... سرو ...
5 تير 1392

وروجک پر انرژی

دیشب بعد ار حمام که با عمه جان رضوان رفتی...که من گفتم    الان حسابی خسته هستی و بی هوش یه گوشه می افتی   ولی زهی خیال باطل این منم..   داشتم داخل اشپز خونه ظرفها را می شستم...   یکمرتبه دیدم صدای جیغت میاد..شیر اب را نبسته دویدم طرفت   انقدر پایه TVرا محکم گرفته بودی که نیوفتی تا من برسم ، ناخنات   شده بود رنگ لبو...   نمیدونم مجبوری         چندین بار دیگه امتحان کردی ؛دست بردار نبودی   در تلاش بودی تا خودت بتونی بیای پایین   ولی من نگذاشتم گفتم برای امشب کافیه و کلاس را همینجا   ...
5 تير 1392

خوردن بستنی

  31/2/92   سلام بر دخمل ناز نازم...   من را ببخش دیر به دیر میام خاطراتت را  مینویسم   این روزها اصلا حال و حوصله ندارم دلم خیلی گرفته    روحیه ام خسته شده..   بگذریم انشاالله هر چه زودتر خوب بشم.   دنبالم بیا..   عزیزم بستنی را خیلی دوست داری   تازه از خواب بیدار شدی موهات ژولیده هستش..   رفتی جلو در فریزر و به من میگی که بهت بستنی بدم...   منم الکی گفتم نداریم و باید به بابایی زنگ بزنیم بگیره..   یکمرتبه دیدم نیستی و صدای شماره گیر تلفن میاد.   گوشی را برداشتی گذاشتی دم گوشت و م...
5 تير 1392

شمیم عطر نرگس

         اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا    من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین . . چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی .....   چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی .....   خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن .....   خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی ......    برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی .....   برای عده ای چه خوب شد نیامدی ......   تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام .....   دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی . .      ...
2 تير 1392