زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

ثنـــــــــــــــــا جون دو ماهه می شـــــــــــود

ماهگی   ٢٨/٤/٩١ سلام به دختر نازم.سلامی چو بوی خوش آشنایی. گل خانم ما باید شما را بیست و ششم برای زدن واکسنت می بردیم ولی مرکز بهداشت اون روز را واکسن نداشتند برای همین چهارشنبه بیست و هشتم رفتیم. اتاق اول قد و وزنت را گرفتند.و اتاق دوم برای واکسن ابتدا قطره فلج اطفال را بهت دادندکه خیلی تلخ بود و تو سرفه کردی. خانم دکتر گفت بگذارش روی تخت تا که مادر جون گذاشتد روی تخت تا امادت کنیم زدی زیر گریه مادر جون پات را گرفته بود من هم از تو فیلم می گرفتم واکسن ران چپ سه گانه بود(دیفتری،کزاز،سیاه سرفه)اخیه عزیزم چقدر دردت اومد زدی زیر گریه.برای بعدی که روی ران راست بود (هپاتیت ب )دیگه از گریه سیاه شدی....
28 تير 1391

مواظب گوش ثنا جون باشید.

١٧/٤/٩١ سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام به ناز نازی خودم. امروز صبح با بابا رسول تصمیم گرفتیم که شب که از سر کار بر می گرده ببریمت گوش هایت را سوراخ کنیم.شب که شد بابایی ،من،مادر جون فاطمه باهمدیگه رفتیم برای سوراخ کردن گوش سو گلی اول که رفتیم داخل مطب خوشحال بودی  همین که مادر جون تو را از من گرفت و نشت روی صندلی زدی زیر گریه من هم چون طاقتش را نداشتم نگاه نمی کردم.بابایی هم ازت فیلم می گرفت  تا که گوش اولی را سوراخ کرد تو از شدت گریه لیسه رفتی برای اون یکی گوش دیگه رنگ صورتت سیاه شد.تا اومدم از مامان جون بگیرمت دیگه حال نداشتی ولی یکم بعد ارام شدی از اونجا هم سه تایی رفتیم خانه مادر جون ...
17 تير 1391

ثنـــــا در دومین تولـــــــــــد

16/4/91 سلام به دختر گلم و دوستان عزیز وب. امروز صبح عمه زهره بهم زنگ زد و برای تولد پسرش سید رضا دعوتمون کرد.راستی چون که اقا رضا خواهر نداره به من میگه اجی به همن دلیل دایی تو هم میشه.در ضمن زن دایی می خواست دایی را سو پرایز کنه.  یه تولد خیلی خودمانی گرفتیم.به قول قدیمی ها می خواستیم دور هم باشیم. شب بابایی که از سر کار اومد رفتیم تولد دایی رضا.کادو هم براش پول گذاشتیم.چون تو اذیت می شدی نرفتیم کادو بگیریم. خییییییییییییییییلیییییییییییییی خوشششش گذششششششت. بعد از اینکه دایی شمع را فوت کرد. کیک را هم خوردیم جاتون خالی یکم بعد هم شام خوردیم وچون تو خوابت می امد پا شدیم اومدیم خانه. عکس تولد«ادامه مط...
16 تير 1391

ثنـــــــــــا در عروســــــی

5/4/91 سلام به دختر خوشکل مامانی دختری که به گفته بزرگترها وقتی که چهل روزه شد.تبدیل شد به دختری که دیگه کمتر از قبل گریه می کنه و بیشتر وقتها می خنده. وقتی که از خواب بیدار می شوی از در اتاقت که وارد می شوم بهت میگم ستاره آی ستاره همچین دختری کی داره.قه قه می زنی. اون موقع دلم می خواد بخورمت.همیشه از خواب که بیدار می شی خوش اخلاق هستی. عروسی عمو مسعود را گذاشتیم بعد از اینکه خانمی چهل روزه شد.دقیقا چهل و دو روز داشتی که به عروسی عموت رفتیم تو اون شب همش خواب بودی.فقط وقتی که موقع عکس انداختن شد از خواب بیدار شدی. عکس عروسی «ادامه مطلب» این عکس تپل خانم شب عروسی عمو داخل تالا...
5 تير 1391

ثنا و اولین ها

سلام دختر نازم بعد از اینکه یک ماهگی را پشت سر گذاشتی و چهل روزت هم تمام شد دیگه خیلی گریه نمی کنی و عین یک هلو خوردنی شدی. بعضی از کارها و جاهایی که برای اولین بار انجام دادی یا رفتی: 27/2/91 برای اولین بار به حمام رفتی توسط.مادر جون و مامان جون خانه خودمون. 3/3/91 اولین باری که خانه اقاجون جعفر به حمام رفتی روز نهمی بود که بدنیا اومدی.   11/3/91برای اولین بار خانه خاله رفتیم در ضمن از مشهد امده بودند.   29/3/91اولین مولودی خانه اقاجون جعفر«عید مبعث »رفتبم همش گریه کردی. 5/4/91 اولین عروسی که ثنا خانم را بردیم عروسی عمو مسعود بود «ولادت امام زین العابدین» ...
3 تير 1391

یک ماهگی ثنا

ماهگی دخترم «بالاخره یک ماهه شدی عزیزم»  26خرداد چون جمعه بود شنبه برای قد و وزن به خانه بهداشت رفتیم.به همراه زن دایی وحیده و مادر جون.تو هم نه خوشحال بودی نه ناراحت. برای اولین بار بود که به خانه بهداشت رفته بودی قیافت متعجب بود. قد=٥٠ وزن=٣٠٠/٣ دور سر=٣٧ چند تا عکس هم زن دایی زحمت کشیدند ازت گرفتند. «ادامه مطب»   ...
26 خرداد 1391

نگرانی مامان

  23/3/91   سلام به همه نی نی های ناز نازی و دختر گلم. عزیزم هر چه میام برات بنویسم همش از ناراحتی هاته چاره ای نیست خاطره های تلخ را هم باید به یادگار گذاشت. امروز وقتی از خواب بیدار شدی حالت نرمال بود با مادر جون رفتیم خونشون ساعت 3 بعد از ظهر یک مرتبه حالت بهم خورد.ورنگ از صورتت پرید.ساعت 8شب بود که شروع کردی به گریه کردن من هم بهت شیر دادم بعد از شیر بغلت کردم که اروغ بزنی که یکمرتبه هرچه تو معدت بود را بالا اوردی وچشمات سفیدی هاش پیدا شد.دست و پات شل شدو عین گچ دیوار سفید شدی. همه حول کردیم و سریع تو را با ماشین خاله بردیم دکتر تو راه به بابایی زنگ زدیم از سر کار اومد.دکتر تو را ...
23 خرداد 1391

بالاخره سونوگرافی

​             ٢٢/٣/٩١  بالاخره بعد از کلی پرس و جو و مشورت های زیاد تصمیم گرفتند من را ببرند سونو گرافی از معدم بگیرند.تا مشخص بشه که دلیل استفراغ های زیاد«دل درهای زیاد«گریه های زیاد من چیه.با مامان و بابا و مادر جان فاطمه راهی شدیم.اونجا که رسیدیم چون مطب دکتر برام تازگی داشت ترسیدم زدم زیر گریه مامانی هم روی یه صندلی که کمتر بهم باد کولر بخورد نشست تا بهم شیر بده. هین شیر خوردن حواسم به مامانی و بابا بود که در مورد من حرف می زدند.مامانی می گفت دخترم چون شیر می خوره گرمش میشه وقتی می ریم تو اتاق دکتر واون...
27 آبان 1391

لالایی ثنا

لالایی    این لالایی را ثنا جون خیلی دوست داره من هم برایش مینویسم تا هم یادگاری براش بمونه هم نی نی های دیگه از اون استفاده کنند.قربــــــــــــــان همتون نی نی های خوشکل. لالا  لالا گل لاله ببین مامانی خوشحاله می خونه سوره ی قران می خونه هی دعا مامان لالا  لالا گل پیچک بخواب ای کودک کوچک همه میگن میاد اقا امام مهربون ما لالا  لالا  لالایی میشه دنیای ما عالی پر لبخند و خوشحالی گل ریحون و نعنایی  لالا  لالا گل شبنم به یاد مکه و زمزم لالا  لالا گل الو به یاد ضامن اهو ثنا ناز نازی بعضی از وقتها روی دست ما...
20 خرداد 1391

برای ثنا جونم

  دختر قشنگم من با تمام وجودم مادر شده ام وياخته های بدنم به ميزبانی نفس های تو امده اند... جان گرفتم به جان تو وچه اهميتی دارد اگر جانم فدای نفس های تو شود واين ها همه برای توست دليل بزرگ زندگی من... نگاه كن: خدا را كه عاشقانه به من درس عاشقی ميدهد ...لبخند ميزند...دنيا را زيبا  ميكند..سكوت ميكند..                مهربان ميماند و وجودمان را غرق شادی ميكند..           پدر مهربانت كه اين روزها اغوشش امن ترين جای دنياست...           ميد...
7 خرداد 1391