مسافر کوچولو
سلام به نفسم دیروز یوسف جان،دایی سعید،زن دایی وحیده ساعت 12 ظهر از مشهد برگشتند.خاله منیژه با مهدی اومدند دنبالمون و به خونشون رفتیم تا زهرا از مدرسه بیاد و برای دیدنی به خانه اقاجون جعفر برویم.توی این فاصله هم تو و مهدی تاب سواری می کردید. زهرا که اومد راه افتادیم وقتی رسیدیم با مشهدی ها دست و رو بوسی کردیم و سفره ناهار را پهن کردیم تو هم با ولع تمام به ما که برنج و خورشت سبزی می خوردیم نگاه می کردی الهی بمیرم که نمی تونی غذا بخوری ان شاالله 50 روز دیگه عزیزم.زحمت ناهار را مادر جون کشیده بود. ساعت پنج بابایی از سر کار اومد و رفتی...
نویسنده :
مریم(مامان ثنا جون)
15:40










