زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

روز 12 فروردین

عکسهای روز 12 فروردین سلام به باریک اندام خودم.... امروز با اقاجون جعفر و بقیه خانواده رفتیم پارک و یه چند تایی عکس گرفتیم که برات می گذارم ...   از این اقا شیره خوشت اومده بود ما هم سوارت کردیم قربون ژست گرفتنت....     اینم از عکسها که لنز دوربین را کثیف کرده بودی و عکس ها اصلا کیفیت نداشتند.... ...
13 فروردين 1392

اولین بهار زندگیت مبارک

سلام به شیرین تر از عسل   اول از همه اولین بهار زندگیت را بهت تبریک میگم این اولین عیدی هست که تو در کنار من و بابایی هستی ...خیلی خیلی خوشحالیم و  دوستت داریم تو تمام زندگی ما هستی.... کوچک رویایی من ثنا جون  .....دنیا اگر خودش را بکشد نمی تواند به عشق من به تو شک کند ... تمام بودنت را حس می کنم .....حاجتی به استخاره نیست....... عشق ما.....عشق من به تو عشق تو.... به من یک پدیده است.... یک حقیقت بی نیاز از استخاره و گمان....... صدای قلب تو ....صدای زندگیست... زندگی را دوست داشته باش نازنین من ....ای نفس من زندگی را زندگی کن...عاشقانه ....کودکانه حتی وقتی بزرگ شدی ...کودکانه ز...
3 فروردين 1392

اخرین پست سال 1391

سلام مهربونم امروز بعد از ظهر برای پختن اش پشت پای مادر جون و خاله رفتیم خونه مادر جون ... تو هم خسته بودی برای همین یکم شیر خوردی و خوابیدی من هم از ترس بچه ها گذاشتم روی تخت و چند تا بالشت گذاشتم جلوت که از تخت نیوفتی پایین.... یه نیم ساعتی گذشت و من و خاله اش را می پختیم که یکمرتبه یه صدای بدی اومد(بوووم) و بعد هم صدای جیغ تو... یکمرتبه زدم تو سرم و گفتم وای ثنا از تخت افتاد نفهمیدم چطوری خودم را به اتاق رسوندم تو دویدن فقط تصور می کردم که ایا الان که در را باز میکنم  چه شده... یعنی مردم و زنده شدم بابایی که نزدیک تر بود بعد از من به اتاق رسید.... در را که باز کردم به رو بودی و دست و پات&n...
30 اسفند 1391

گرفتن کادوی عید

سلام بر دختر یکی یک دونه خودم نازتو برم الهی امروز 28/12/91 مادر جون و خاله وجیهه به سلامتی رفتند کربلا تا که زیارتی کنند و با اقاجون و عمو ابوالفضل که اونجا هستند برگردند..... دایی علی و زن دایی هم رفتند کاشان،مشهد،شمال... سفرشون بی خطر جاشون سبز و خرم از همین الان جای خالیشون را احساس می کنم....دلم برای اقاجون  (بابای حودم) تنگ شده ....تازه مادر جون هم رفت اصلا عید خوش نمی گذره بدون اونها  ولی دیگه چاره ای نیست...عوضش برامون دعا می کنند.....   این هم عیدی امسالت که زودتر بهت دادیم مبارکت باشه...     خیلی دوستش داری عین یه کرم می خزی و میری داخلش و میای بیرون.... ...
28 اسفند 1391

شروع فصل 11 زندگی

                                                     سلام به ناز دونه                                    تولد تولد تولدت مبارک....... مبارک مبارک تولدت مبارک.....      هوراااااا...
26 اسفند 1391

عکس ..ادامه پستهای پایین

  اوم چه خوشمزه ........ شصت پات نره تو چشمت وروجک.......     دارم به مامانم تو خونه تکانی کمک می کنم می گی نه نگاه کن.....             اینجا هم گرسنم شده دارم غذا می خورم...     اینجا هم از بس کار کردم خسته شدم دارم می رم استراحت......     اخ نتونستم برم و نارحت شدم..مامان کمک.....     اینجا هم یک دونه سیب برداشتم دارم میرم استراحت.....     شما هم بفرمایید.......     من سمنو خیلی دوست دارم وقتی دیدم روی اپن سمنو هست بی خیا...
25 اسفند 1391

حال و هوای این روزها

سلام به چراغ زیبای خونمون .............ثـــــــــــــــــــــــــــــــنا جون این روزها همه برای خرید عید و تمیز کاری و تکوندن منزل و دلشون در تلاش هستند.... من قبلا عید را خیلی دوست داشتم و امسال را بیشتر چون تو در کنارم هستی... ولی اصلا حالم خوب نیست چون از این ویروسهای الاف اومده تو بدن کوچولوی تو خونه کرده و تو هم حسابی بیحال هستی امروز با خاله بردیمت دکتر و اقای دکتر گفت که وزنت کم شده و برات دارو داد که انشاا... خوب بشی... اصلا غذا نمی خوری و همش بهانه می گیری و گریه می کنی  من هم با وجود اینکه تمام کار هام مونده بیخیالش شدم عزیزم اخه تو از هر چیز برام مهمتری...........  یکی از دلایل دیگه ای...
23 اسفند 1391

از همه جا...

  سلام به عزیزترینم  خبر جدید اینکه دیروز 16/12/91 اولین نوه انگول مامان جون به دنیا اومد دختر عمه پروانه (شکوفه) دختر به دنیا اورد...و اسمش را گذاشتند یسنا جون... در ضمن باران شدیدی در حال باریدن می باشد.... اما متاسفانه به دلیل اینکه خانواده شوهرش ادمهای پستی هستند سه ساله که ما باهاشون رفت و امد نمی کنیم و توی این 9 ماه هم که باردار بود شوهرش باهاش قهر بود و الان تازه اشتی کردند... انشاا... که پا قدم این دختر خانم براشون خوب باشه و دیگه قهر و دعوا تمام بشه.... یه چیز دیگه اینکه پریشب به عروسی دختر عمه خودم رفتیم..از اونجا که من تو تمام عروسی ها بجز خواهر و برادر خودم یه مانتو می پوشم و روسری و ...
18 اسفند 1391