زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

جدیدترین فرهنگ لغت ثنا جون

 مهربان من سلامممممممممممممم خوب مثل اینکه خانمی تصمیم گرفتند بلاخره یه چیزهایی را به زبان بیاورند. در 8 ماه و 15روزگی یکمرتبه بدون اینکه تا حالا این کلمه را از کسی شنیده باشی گفتی!! من و بابایی:   ثنا جون بگو= بابا ...............ثنا   من و بابایی:   ثنا جون بگو= مامان  ...........ثنا    من و بابایی:   ثنا جون بگو=  دد  ..............ثنا    من و بابایی:  ثنا جون بگو= بیا  ...............ثنا    من و بابایی:   ثنا جون بگو=  به به  ...........ثنا   من و بابایی:  ثنا ج...
14 بهمن 1391

اشک و لبخند

گل خانم قشنگم سلام.. وقتی که می خندی مثل اینکه تمام دنیا مال منه وقتی گریه می کنی مثل اینکه تمام دنیا پیش چشمم تیره و تار می شود. پریشب (٨ ماه و 10 روزگی )بابایی از سر کار اومد شام خورد چون خسته بود ساعت 9.5 خوابید.و تو هم شاکی شدی که  چرا... من هم با تو مشغول بازی شدم ولی از بسکه بلند بلند می خندیدی بابایی را ساعت 11 بیدار کردی.. اقای پدر دید که فایده ای نداره دلش برات رفت که انقدر می خندیدی پا شد و به ما ملحق شد.. تو هم خوشحال شدی و تا دو ساعت همش بابایی می گذاشتد کنار دیوار و تو هم بدو بدو راه می رفتی و از خوشحالی جیغ می زدی و می خندیدی من هم فیلم می گرفتم.. قربونت برم با او...
11 بهمن 1391

انگار.برق منا گرفته....

سلام خانمی الان دقیقا 8 ماه و 10 روزته و باران تندی در حال باریدن می باشد..و قبل از اینکه بخوابی بردمت زیر باران و تو با تعجب نگاه می کردی...دستت را گرفته بودی زیر باران و وقتی خیس شد با لباست خشک کردی..... هر روز  شیرین کاری هات بیشتر از قبل میشه 3 ساعت قبل داشتم شیرت می دادم که بخوابی ولی فقط نق می زدی و نمی خوابیدی خلاصه مامان را خواب کردی خواب بودم شاید برای 2 دقیقه که یکمرتبه دیدم یه چیزی محکم خورد تو شکمم برق از سرم پرید چشمام را باز کردم دیدم عروسکت را زدی بهم و داری برای خودت از شکمم میای بالا  قیافه من هم ولی الان خواب هستی مثل یک فرشته ملوس.... ماشاالله یادتون نره.... این دیگه چه مدلشه.....
7 بهمن 1391

روایت 8 ماه و 5 روزگی

3/11/91 ســــــــــــــــــلام به فرشته ناز خونه عزیزم دیشب داشتی با بابایی بازی می کردی و صدای خندیدناتون   تا اسمونها می رفت من هم تو اشپزخونه غذا را اماده می کردم ،بعد از اینکه کارم تمام شد اومدم تو سالن تو هم تا که من را دیدی با روروک به طرفم اومدی من هم کلی ذوقیدم..... نشستم و داشتم بازی شما را تماشا می کردم سی دی بی بی انیشتین را گرفته بودی دستت و می دادی به بابایی،بابایی هم میبرد پشتش تو با روروک میرفتی و پیداش می کردی میگرفتی و فرار می کردی و دوباره بر میگشتی و بهش میدادی ...وقتی من اومدم پیش شما سی دی را می گرفتی و تندی به طرف من می یومدی و به من میدادی و دوباره میگرفتی و به بابایی می دادی خلاصه نیم ساعتی هم...
7 بهمن 1391

ثنا جونم

  ثنای خوشکلم این روزها خوردنی تر از قبل و ناناز تر شده ای   عزیزم مطالبی که می خوام الان برات بنویسم دیشب تا ساعت 2 نیمه شب یکبار نوشته ام ولی موقع  ارسال مطلب اینترنت قطع شده بود و من نمی دونستم مطلب را ارسال کردم و همه زحماتم بر باد رفت من هم شوکه شدم ...با اون انشای ضعیفی که من دارم و با اون هواسم نمی دونم بتونم همه را دوباره برات بنویسم یا که نه..... بقیه در ادامه مطلب: عزیزم هر موقع که می خوام بهت غذا بدم تا که بشقاب را   می بینی چنان جیغی از سر خوشحالی می زنی که نگو و وقتی    که داخل بشقاب را می بینی اگه رنگش سفید باشه...
6 بهمن 1391

اولین کوتاهی مو...

سلام فندق جونم دیروز برای اولین بار در 8 ماه و 5 روزگی  موهات را با کمک خاله  وجیهه کوتاه کردیم تو هم کلی گریه کردی......     بعد از کوتاه کردن مو هم این شکلی شدی قربون اون  خندیدنت....... ماه بــــــــــــــــودی ماهتــــــــــــــر شـــــــــــــــــــــدی..... دیروز خونه اقاجون داشتی شیر می خوردی که یکمرتبه اقاجون دایی جون را صدا زد (علی،علی) تو هم سریع شیر خوردن را رها کردی و مثل اقاجون با صدای بلند  گفتی عَععععععععععععععععع ما همگی با هم خندیدیم تو داشتی دایی جون را صدا می زدی بعدش هرکس که از کنارت پا  می شد و یا از سالن به اتاق خواب ...
1 بهمن 1391