خاطره روز 14 فروردین
سلام مهربونم این روزها بیشتر از پیش عاشقت شدم و بدون تو نمیدونم چکار کنم ولی اصلا نمی گذاری بوست کنم نه من بلکه هیچ کس جرات نداره بهت بوس کنه یا گریه میکنی یا سریع جاش را پاک میکنی.. روز پنج شنبه همگی (عمه ها و شوهراشون و بچه ها مامان جی، اقاجی ) با هم قرار گذاشتند که بریم ادامه سیزده به در را در کنار دریاچه زیتون در روز 14 فروردین ادامه بدیم. اما چشمت روز بد نبینه از خواب که بیدار شدم دو تا انجیر خیس شده خوردم و مرگ را جلوی چشمام دیدم تو هم گریه می کردی که مامانی پاشو نخواب ولی مگه دل درد امانم میداد اخر مامان جون را بابایی صدا کرد بالا پیش تو بمونه من و بابایی ه...










