خوشحالی مامان و بابا
.gif)
امروز 29/6/90حال مامان یکم بد بود.با بابا رفتیم دکتر و ازمایشگاه.وقتی جواب ازمایش را دیدیم از خوشحالی داشتیم بال در می اوردیم چون جواب ازمایش مثبت بود♥و تو شدی جنین کوچولوی مامان♥من و بابات 15 سال منتظر چنین روزی بودیم.
.gif)
![]()
نمی دونستیم خوشحال باشیم از اینکه خدا تو را به ما داده یا ناراحت باشیم که نکنه تو را از دست بدیم خلاصه با توکل به خدا و استرس زیاد و استراحتهای 4ماهه مامانی شدی 162روزه و روزسونوگرافی 3بعدی.
.gif)
نا گفته نمونه که بابایی تو این مدت خیلی بهمون کمک کرد.همچنین خاله ها.عمه ها.زن دایی ها.مامان جونا.
.gif)
.gif)
٥/١١/٩٠خدا را شکر ناز نازی ما خوب و خوشکل بود.الهی قربونت برم با اون دست و پاهای کوچولوت.تازه بعد از سو نوگرافی فهمیدیم که تو یه دختر زیبا هستی و بابات شرط را برد..gif)
از اون روز به بعد یه وقتهایی با مادر جون و اقاجون و بابایی می رفتیم برات خرید و برای لباسهای کوچولوت ذوق زده می شدیم و لحظه شماری میکردیم تا قدم نازتا به دنیا بگذاری.
عید فرا رسید من عید امسال را با اینکه نتونستم زیاد عید دیدنی برم خیلی دوست داشتم.چون تو با من و بابایی بودی و با لگد زدنات معلوم بود تو هم خوشحال بودی.

وسایلت و اتاق مشترکمان که اماده شد قرار شد همه دوستان پنج شنبه14/2/91بیایند برات سیسمونی بچینیم.عکسهای سیسمونی خانمی در ‹ادامه مطلب›
.gif)







خوشحالی مامان و بابا 
