زیباترین ارزوی ما زیباترین ارزوی ما، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
یکی شدن عشقمونیکی شدن عشقمون، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
شازده پسر اقا سبحانشازده پسر اقا سبحان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

☆彡 ثنا سوگلی مامان و بابا ☆彡

مسابقه یا بازی وبلاگی

سلام به میوه بهشتی   خ وبی دخترکم این یه بازی وبلاگیه جالبه   که از طرف الهام جون مامان امیر حسین دعوت   به این بازی شدیم ما هم در آخر باید 3 نفر از   دوستامونو به این بازی دعوت کنیم:   نازنیین جون(مامان ثنا جون)   معصومه جون(مامان جوراب ابی)   زهرا جون (مامان حسین جون)   مرسی الهام جون که ما را لایق دونستی.   حالا بریم سر سوال های بازی ؟؟؟   برای دیدن بقیه بدو بیا ادامه مطلب:   1-بزرگترین ترس توی زندگیت چیه؟؟؟   ترس از دست دادن عزیزانم خدایی نکرده....     ...
14 خرداد 1392

هفته ایی که گذشت

از 4/3/92 تا10/3/92 با سلام وخسته نباشید فراووووووووون   خوشجل مامان امیدوارم وقتی  این پست را می خونی   خوب و خوش و سلامت باشی..   بقیه در ادامه مطلب   شنبه،یکشنبه،دوشبه را تو خونه بودیم و شما   مشغول بازی ، شیطونی ، دلبری کردن بودی..   بعد از ظهر ها کمی میرفتیم پایین توی حیاط که شما    طبق معمول به دنبال مورچه ها و ناز کردن     بغل کردن و بوسیدن گلها ...   وقتی بالا هستی بهت میگم بریم پیش مامان   جون سریع پا میشی روسری و چادر مامان را میاری بهم ...
13 خرداد 1392

وقتی پا توی کفش بزرگتر ها میکنی

  sans  jooooooooooon   ١٠/٣/٩٢   سلام ای همدم تنهاییم    دیروز اومدی و به زور دمپایی مامان را به پات کردی.... این شکلی چند بار هم به زمین خوردی...       روز بعد دوباره اومدی و ازم میخواستی که برم برات دمپایی ها را بیارم.. الان هم پوشیدی و یکبار خوردی زمین و پاشدی داری زمین را دعوا میکنی... کلا هرموقع از یه جایی کتک بخوری به جای اینکه گریه کنی با دستت همون جایی را که بهش خوردی را میزنی  و میگی اِ اِ و براش اخم میکنی....       بیشتر وقتها عقب عقب میری و می شینی   روی صندلیت ...
11 خرداد 1392

مراحل ابیاری گلها

7/3/92 سلام گل سرخ و سفید و ارغوانی   گل دختر مامان دیروز کمک من گلها را آبیاری کردی  ..کلی بهمون خوش گذشت  یکم اب داخل سطل مونده بود که ریختی سر خودت... خوشت اومده بود و به من میگفتی برات اب بیارم...چندین بار این کار را تکرار  کردی و ذوق کردی.   ثنا نوشت:   دوستان مهربونم امروز تصمیم گرفتم به مامانم کمک کنم...   خوووووووب ،اول گلدونای اینطرف را اب بدم...         حالا یکم به اونطرفی ها اب  بدم.         خسته شدم برم یکم اب بازی کنم..شما مواظب باشید مامانم نبیند......
8 خرداد 1392

دعای ام داوود

دخترکم،عشقم،نیایشم،بهانه قشنگ زندگی ام امروز برای اقامه نماز جماعت به همراه خاله ها و مادر جون به مسجد رفتیم.. ولی من به خاطر شما نمازم را فرادا خواندم... بعد از نماز هم اعمال روز 15 رجب شروع شد.. بعد از خواندن 100مرتبه سوره حمد و  توحید شما خوابیدی و سوره انعام که تمام شد بیدار شدی... و از بس میخواستی اونجا راه بری و خانمها ناراحت میشدند برای دعای ام داوود نموندیم و اومدیم خونه ... این اولین باری بود که نماز جماعت را داخل مسجد میدیدی.... کلی تعجب کرده بودی... خانمهای زیادی هم برای اعتکاف اومده بودند مسجد.خوش به حالشون این عکس متعجب خانمی موقع نماز جماعت...   ...
5 خرداد 1392

دو پند اموزنده

سلام جگر طلای مامان  از الاغ درس بگيريم : کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد. مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاک هاي روي بدنش را مي تکاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد. نکته: مشک...
4 خرداد 1392

پدرم پاره تنم

٣ خرداد ( سیزدهم رجب ) ولادت حضرت علی علیه السلام  و روز پدر بر تمامی پدران عزیز مبارک باد.   >www.kalfaz.blogfa.com   پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته ای که از دم نفسهات هستی من جان گرفته **** پدر ای که از تو جاری خون زندگی تو رگهام ای که از نور دو چشمت نور زندگی به چشمام **** پدر امروز به پاهام دیگه نای رفتنی نیست جز دریغی روی لبهام دیگه حرف گفتنی نیست **** پدر پیچ و خم راهم نمیخوام بیراهه باشم گل سرخ آرزوهام توی فکر غنچه باشه **** رفتی و نشد که باشی تا ابد چراغ راهم من به سیل نامرادی نشدی تو تکیه گاهم **** پدر دست یاری تو اگه...
3 خرداد 1392

اینکه میگم حقیقته

سلام عشق من امروز اومدم یه حقیقتی که از چهار ماهگی باید میگفتم را بگم... حقیقت این است... بگم ..... دخملی من خودش به تنهایی وبلاگش را مدیریت میکنه....       اینجا فکر کنم نظرات دوستان را دیده خوشحال شده....         اینجا هم بعد از مدیریت سیدی اموزشی تراشه های الماس را تماشا میکنه که متوجه شده نی نی وبلاگ نیست ....       بعد از کلی کار حالا خوردن ذرت شکوفه می چسبه..       قرار بود که برات یه زیر انداز پهن کنم که تا رفتم ببینم که در میزنه شما همه را ریخته بودی روی زمین... فدا...
2 خرداد 1392

واکسن یک سالگی

سلام به دخملی امیدوارم در هر سنی که هستی و داری این مطالب را می خونی  خوب و خوش و سلامت باشی... روز شنبه 28/2/92 اماده شدیم و خاله زهرا اومد دنبالمون با خاله منیژه و مهدی کوچولو رفتیم خانه بهداشت ..همون خانه بهداشت تخیلیه...وقتی رسیدیم که اول پروندت نبود بعد هم قد و وزنت کرد و گفت واکسن نداریم برید جای دیگه بزنید....قدت که 75 بود نوشت 72....وزنت هم 9 بود نوشت 8/700 کلا این خانه بهداشت حال بهورزاشون خوب نیست... لاغر اندام من ...و گفت همه چیز خوبه و نرمال....نمی دونم اصلا برای چی این خانه بهداشت را بنا کردند...اومدیم بیرون و چون خاله زهرا  همون نزدیکیها کلاس داشت من و خاله منیژه و مهدی تو را بردیم سرسره...
2 خرداد 1392

قبل از تفلد میدون امام

  سلام ای گل خوشبو.. در یک روز بهاری بسیار عالی رفتیم میدان امام به همراه خاله ،مادر جون،عمه های مامانی خیلی خوب بود هم برای تو یک جفت کفش خریدیم و هم تو یکم بازی کردی و  خاله برای جهیزیش یه سرویس قابلمه مسی خرید .....وای که چقدر گرون بود.... کفشها را پوشیدی و تو بازار چنان سر و صدایی به راه انداخته بودی که نگو... هر کس هم رد میشد قربون صدقت میرفت....        اینم عکسهای دخملی شیطون بلا     کمک ،خواهش میکنم، کمک           تو عاشق انگشتری وقتی که انگشترها را توی ویترین مغازه دیدی چنان ذوقی کردی ک...
31 ارديبهشت 1392