ادامه پست پایین جوجوی سخن گوی ما
مامان...ساعت 11 شب ثنا جون غذا می خوای برات بیارم .. ثنا جون..نه مامان....برنج و عدس و کشمش بیارم...تخم مرغ بیارم...سیب زمینی بیارم.. ثنا جون...نه هیچی نِخام.(نمیخوام) مامان....کتک می خوای ثنا جون....بله خُتک می خوام و دوید جلوی من و پشتش را به من کرد و گفت مامانی خُتک بزن به باسنم منا بگی و بعد میدوید میرفت و میومد و همون کار را تکرار می کرد.... اخر هم خوابید روی زمین و گفت مامانی خیلی خُتک بزن خیلی بزن ....من و بابایی از دست تو وروجک تازه میرفتی مغازه کتک می خریدی می گذاشتی کف دست من و میگفتی بزن به من.. وقتی میریم پارک تا دست بچه ها بهت می خوره گریه...








